|
خیلی دور خیلی نزدیك تواگردر تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است این وضعه ما داریم؟ همه واسه ما ناز می کنن مثلا میهن بلاگ میگه امکان ارسال نظر وجود نداره بلاگفا میگه نظر تبلیغاتیه
نوع مطلب : بدون شرح!!، برچسب ها : این نته؟، یا سرعت نداره، یا امکان نداره، خب من کلی کامنت می خوام بده، نمی ذاره که، ای حسود، تا چشات دراد، اصن سوز به دلت،
والا ما دیده بودیم شماره موبایل ها رو مخابرات میده این ور و اون ور اما نمی دونم از کجا میلمون رو یه شرکتی پیدا کرده یه میل دارم از این الکیا که داده بودم این سایت های گروهی که هر روز میل می فرستن واسه آدم خیلی هم خوب بود خیلی هم عالی کلی هم مفید و بامزه بعدش نمی دونم چرا یه چند باریه داره واسم میل خاک بر سری میاد ماله اون سایته هم نیستا فقط نمی دونم میلم رو از کجا آوردن بعد اصن آدم سرخ و سفید میشه متن این میل ها رو می بینه اصن من نمی دونم اینا چرا فکر نمی کنن این جا بچه نشسته خانواده رد میشه بد آموزی داره به قول یکی از استادام بی تربیت ( لطفا غلیظ خوانده شود) نوع مطلب : خاطرات، برچسب ها : میل، سایت، ...، من موندم تو مدرسه چی یاد ابن بچه ها میدن واقعا؟ دختر خالم امتحان ریاضی داره اومده میگه دستم به دامنت بعد منم که دل رحم نشستم دارم بهش سوال میدم حل کنه بعد طفلی کلا هنگه بعد نشستم دفترش رو دیدم که چی خونده دیدم لامصب اصن معلمه ترکونده تو بگو یه چیز رو کامل اگه گفته باشه نشستم از اول ریاضی رو براش گفتم بعدش که تموم شد گفت چه جالب چه چیز جالبیه یعنی 9 ماه یه طرف تازه این بچه ریاضی رو فهمید من موندم اگه یه ذره وجدان به خرج داد واسه بچه جا انداخت درس رو چیزی میشه؟ از کجا کم میاد؟ اصن شیطونه میگه پاشم برم خودم معلم بشم ها نوع مطلب : خاطرات، برچسب ها : من، دختر خالم، ریاضی، مخشق، اومدن توی دانشکده یه چیزی گذاشتن بهش می گن کرسی آزاد اندیشی ( جون خودشون) بعد اومده دارن حرف می زنن در مورد چی؟ روابط سالم و ناسالم!!!!! بعد هی نشستن تو سر خودشون می زنن که آی این درسته این غلطه بعد هی دانشجو ها میان بالا حرف می زنن( خودمونیم چرت می گن) بعد یه حاج آقایی میاد تفسیر می کنه یکی نیست بیاد بگه که بابا بذار اول اینا حرفاشون رو بزنن بعد من موندم که اصلا این برنامه ها که چی؟ چیزی تغییر می کنه؟ مثلا اونی که روابط +18 داره می ذاره کنار؟ متنبه میشه؟ چرا ما دوست داریم اون چیزی رو که خودمون دوست داریم به بقیه اجبار کنیم؟ مگه نیست که دین ما دین تعادله نه افراط و تفریط؟ کی گفته هر رابطه ای حتما مورد داره؟ چرا این وسط داره به سطح فکر من توهین میشه؟ اصن وقتی من بیام این حرفا رو بزنم ببینید دیگه چقدر اوضاع داغونه بعد یه سری هم دور هم جمع شدن جو روشن فکری گرفتتشون اصن یه وضعیه ها نوع مطلب : خاطرات، برچسب ها : امروز، من، دانشکده، اوضاع، کرسی،
داداش کوچیکه من پنجم ابتداییه بعد این ها اولین سری هستن که میرن کلاس ششم!!! بعد بهشون لوح دادن که قدمتان را ارج می نهیم و از این چرت و پرت ها بعد اومده بود خونه داشت با کلی ذوق از جشنی که واسشون گرفتن می گفت و اینا و کلی افتخار که ما اولین سری هستیم و این حرفا بعد من دیدم این طفل های معصوم رو کردن اون پرندهه که غذا تو تابستون جمع می کنه تو زمستون گمش می کنه! اومدم بهش گفتم که ببین دارین یه سال بیشتر می خونید این کجاش ذوق داره نفهمید قضیه چیه باز حرف خودش رو زد ، اصلا دوست نداشتم اینو بهش بگم اما مجبور شدم گفتم بیچاره یه سال بیشتر دیکته می نویسی!!!! ( این حرفی که بهش زدم خیلی نامردی بود) همین که اینو شنید اول بهتش زد بعد بغض کرد بعدش گریه کرد که من دیگه غلط دیکته نمی نویسم و این بود رسالت خواهری من
نوع مطلب : خاطرات، برچسب ها : کلاس ششم، دادشم، پرنده، دیکته، غلط دیکته، بچه های مردم رو گیج گیر آوردن ها، یه وضعیه ها اصن، گاهی دلم می خواد تا خود خدا پرواز کنم بال هایم را کجا جا گذاشته ام؟ بین ورق های کودکیم؟ بین روزمرگیه هر روزم؟ نه.... بچه که بودم با بال فرشتگان تا نگاه خدا می رفتم!!! اما امروز... بال هایم کو؟ نوع مطلب : قلم نوشته های خودم، برچسب ها : من، پرواز، بال، جا گذاشته ام، خدا، فرشتگان، یعنی خدا سر هیچ کس نیاره ، دیرم شده بود عجله داشتم تند تند حاضر شدم زدم بیرون نشستم تو تاکسی نصف راه هم رفته بودم اومدم کرایه رو حساب کنم دیدم ای وایه بر من کیف پولم نیست!!!!!!!!!!! یعنی سکته زدم رنگم پرید مونده بودم چی کار کنم همین جور خشکم زده بود شروع کردم دل و روده کیفم رو ریختم بیرون این ور رو بگرد اون ور رو بگرد دریغ از یه 50 تومنی داشتم می مردم تا حالا این قدر خجالت نکشیده بودم فکر کنم چند کیلو هم لاغر کردم یه خانمی بود کنارم دید دارم جون می دم فهمید قضیه چیه کرایه ام رو حساب کرد ( یعنی خدا خیرش بده روزی هزار بار دعاش می کنم) پیاده شدم راه افتادم ، حالا بقیه راه رو چی کار کنم؟؟؟؟؟ دیگه فقط یه راه مونده بود کل راه رو پیاده رفتم(2 کورس ماشین) هی رفتم هی رفتم مگه می رسیدم؟ بعد قیافه ام رو هم تصور کنید بعد دقیقا وقت هایی که اعصاب نداری یه دیوونه پیدا میشه بهت گیر میده یه یارو افتاد دنبالم چرت و پرت گفتن اصن بهش توجه نکردم(دیرم شده بود) داشتم تند تند راهم رو می رفتم بعد دیدم یارو ول کن نیست رسیدم به مرحله فوران ، من فقط برگشتم یارو رو نگاه کردم نمی دونم قیافه ام چه جوری بود که یارو صبر نکرد چیزی بگم گفت خانوم غلط کردم ببخشید!!!! ( من این قدر وحشتناکم یعنی) بعدش دوباره راهم رو گرفتم و رفتم بالاخره رسیدم با تاخیر واسه برگشتن هم آژانس گرفتم خلاصه بگم تو عمرم این قدر استرس نکشیده بودم تازه این همه هم خجالت نکشیده بودم از من به شما نصیحت :1- همیشه حواستون به کیف پولتون باشه. 2- همیشه یه مقدار پول ته کیفتون بذارید اگه کیف پولتون نبود اون باشه
نوع مطلب : خاطرات، برچسب ها : کیف پول، تاکسی، کرایه، یادم رفت، درباره وبلاگ حضورتان سبز دل هاتان آبی خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را من خود خواهم آموخت دکتر علی شریعتی مدیر وبلاگ : الهام ت مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه
پیوندها
نویسندگان صفحات جانبی آمار وبلاگ
Up Page |
||